محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

شرح خاطرات اخیر...

سلام به شاه دنیا که یه یدونست اونم مال مامان صفوراست خیلی وقت بود مطلب جدید اضافه نکردم که شرح اتقاقات به این ترتیب است که امتحانات مامانی و بابایی شروع شد یه ماهی رو با امتحانات مشغول بودیم ،تازه امتحانات تموم شده بود که مادربزرگ بابا ناصر فوت شد و یه هفته ای رو مشغول برگزاری مراسم بودیم بعد از اون مادر جون اینا (مامان بابا ناصر)به خاطر وجود موریانه تو خونه شون مجبور به سم پاشی خونه هاشون شدن و چند روز مهمون خونه ما بودند البته وسطش چند روزی هم با هم(بدون بابا ناصر) رفتیم مشهد هم زیارت  و هم سیاحت خونه عمه فاطمه که واقعا خوش گذشت و البته یادم نره بگم که بعد یه روز اونقدر دلتنگ بابا ناصر شدی که همش می گفتی : بابا ناصر رفته اداره ؟با...
6 اسفند 1391

در رفتگی دست محمد پوریا

سلام به تک شاخه گل زندگیم به نور چشم مادر ؛مادر به فدای معصومیت چشمانت روز پنج شنبه حین بازی با دایی احمد روی دستت افتادی و دچار در رفتگی دست شدی منتها ما تشخیص ندادیم و بعد مدتی گریه خوابیدی ؛ همون شب خانواده بابایی دعوت خونه ما بودند و من مشغول غذا درست کردن بعد از آمدن مهمان ها و بیداری تو و دوباره گریه های وحشتناک تو ؛من و تو به همراه پدر جون و مادر جون (بابا) رفتیم پیش یک شکسته بند و چون تو نمیذاشتی فقط تشخیص داد مچ  دستته و ما به خانه باز گشتیم درست بود درد انگار تمام شده بود ولی بهانه های بی جا و اینکه نمیذاشتی روسری که به دستت بسته بودم باز کنم ؛روز جمعه به بیمارستان رفتیم و از دستت عکس گرفتیم ولی چیزی نشون نداد البته توی عک...
21 آبان 1391

دومین بهار برای مردم خراسان شمالی

رهبرا جانم فدایت سلام بر پرچمدار کشتی انقلاب، انقلابی که در ساحل ظهور منجی یگانه عالم آرام می‌گیرد، سلام بر تويي که با دیدن چهره‌ات صدای ترکیدن بغض گلویمان عالم را فرا می‌گیرد. بله ما میزبان رهبر انقلاب اسلامی بودیم و بالاخره چهره نورانی و مهربان امام مان را از نزدیک دیدیم. بالاخره انتظار مردم خراسان شمالی برای دیدار تاریخی با رهبر معظم انقلاب به سر آمد . رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه ای صبح (چهارشنبه، 19 مهر 1391)، در میان استقبال انبوه و ابراز احساسات گرم مردم استان خراسان شمالی، وارد شهر بجنورد شدند. و در روز صبح (دوشنبه، 24مهر 1391)، به شهر شیروان آمدند. در روز استقبال آقا , پوریای ...
27 مهر 1391

دومین سفر شمال

سسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام سلام سلام به گل پسر خود خودم به پسملی مامان که اندازه دنیا می خوامش به شیرینترین ترانه زندگی که با اون بودن نفس کشیدن رو بهم یادآوری می کنه به بهترین بهانه زندگی که لحظه لحظه رو بهم یادآوری می کنه با تو بودن یعنی لطف و مهربونی خدا با تو بودن یعنی تمام خوشبختی و آسایش لحظات با تو بودن یعنی یه نفس از ته دل ... با هم  رفتیم شمال من و تو و بابایی و خانواده بابایی(مامان جون و باباجون و عمه زهرا و حسام جون)   گلم سفر ادامه داره در ادامه مطلب... سفر به روایت تصویر با محمد پوریا جان ساحل بابلسر پوریا جیگر مامی و حسام جون ، دو تایی تون از شنا و آب بازی خس...
8 مهر 1391

پوریا و ماه خدا

سلام خدمت پسر پهلوون و زرنگ مامان و همه دوستای مهربونمو ن فرا رسیدن ماه رمضان ماه دعا و روزه و نیایش رو به همه تبریک میگم این سومین ماه رمضونی هست که محمد پوریا ، جمع دو نفره من و بابایش رو بعلاوه یک کرده خیلی دلم میخواد مثل قبل بهت رسیدگی کنم ولی متاسفم که نمی تونم چون هر چی هست امسال باید حتما روزه بگیرم و با زبون روزه نمیشه دو سال به خاطر اینکه بهت شیر می دادم روزه نگرفتم و امسال بعد دو سال واسه خودم هم سخته و می دونم که پوریا جونم هم مامانش رو دوست داره چون این روزا اذیت کردنا و بهوونه گرفتنات هم خیلی کم شده الهی قربون درک و فهمت بشم الهی دورت بگردم گپ گلم. مامان جون همیشه ظهر ها میره نماز جم...
5 مرداد 1391

یه سفر کوچولو

سلام کوچولوی من سلام به نی نی خودم ای وای ناراحت نشو تو هر چه قدر هم بزرگ بشی بازم واسه من نی نی و کوچولویی عزیزم  از طرف اداره بابا یه سفر دو روزه به مشهد مهیا شد و با اینکه هنوز یکی از امتحانهام مونده بود با اصرار بابا راضی به رفتن شدم  . پنجشنبه روز نیمه شعبان حرکت کردیم و نزدیک عصر به مشهد رسیدیم مقصد هتل بود از اونجا راهی شاندیز ، سد چالیدره شدیم و سوار بر پدالو شدیم و هر وقت که دست از پدال زدن بر می داشتیم میگفتی : برو برو .الهی قربون حرف زدنت بشم یاد یکی از حرفهات افتادم  اونم موقع امتحان ریاضیم بود که اومدی خودکار رو ازم گرفتی و بهم گفتی : تو برو حالا من درس . الهی فدات شم عسلم. بعد از اونجا اومدیم هتل شام ...
23 تير 1391

خاطرات

سلام گلکم اینم یه سری از عکس هات : اینجا با هم رفتیم پارک اینو بگم که عاشق گل کندنی و هر جا گل ببینی باید حتما بری یکی بکنی و بو کنی و بگی : به به الهی قربون ژست گرفتنت بشم .اینجا بعد از خیلی اذیت کردن منو و بابایی آخرشم نذاشتی ازت عکس بگیریم و بعد که نوبت من شد تا اومدم عکس بگیرم و ژست گرفتم تازه بهت برخورده بود و از من واسه عکس گرفتن تقلید کردی و هی ژست گرفتی که حالا بابا تند تند ازت عکس می گرفت و منم هی الکی ژست گرفتم تا ازت بیشتر عکس بگیریم. الهی قربون اون چشمهای مشکی رنگ قشنگت بشم: و اینم عینک من و باز هم ژست گرفتنهای قشنگت : ...
24 خرداد 1391

یه دوست جدید

سلام بهانه قشنگم واسه نفس کشیدن و زندگی کردن نمیدونی این روزا که دوباره می رم دانشگاه و تو رو تنها میزارم چقدر دلم واست تنگ میشه تنها که نیستی پیش مامان جونی ولی بازم همه فکرو ذهنم پیشته و دوست دارم خیلی زود برگردم پیشت و هی نگات کنم... عزیزم این روزا که نگات میکنم و با روزای اول مقایسه ت میکنم خیلی فرق کردی از هر نظر چه از نظر هیکل و جسه چه از نظر اخلاق و رفتار و حرکات و صحبت و... وای ی ی ی اصلا باورم نمیشه این دستها همون دستهای کوچولوی همون نوزادیه که روز اول تو دستهام گرفتم واشک ذوق روش ریختم و غرق بوسه هام کردمش و باز هم گذر زمان آینده رو پیش روم میزاره آره عزیزم همون روزی که واسه خودت مرد بزرگی میشی و باز هم باید بهت افتخار کنم....
23 فروردين 1391
1